تبليغاتX
کافه حرف

کافه حرف

 



نمی خواهم خدایم بیکران باشد

نمی خواهم عظیم و قادر و رحمان

نمی خواهم که باشد این چنین آخر

خدا را لمس باید کرد


نگو کفر است 

خدا را می توان در باوری جا داد

که در احساس و ایمان غوطه ور باشد

خدا را می توان بویید

و این احساس شیرینی است 


نگو کفر است

که کفر این است

که ما از بیکران مهربانیها

برای خود 

خدایی لامکان و بی نشان سازیم

خدا را در زمین و آسمان جستن

ندارد سودی ای آدم

تو باید عاشقش باشی

و باید گوش بسپاری

به بانگ هستی و عالم

که در هر خانه ای آخر خدایی هست


نگو کفر است

اگر من کافرم !! باشد 

نمی خواهم خدایا زاهدی چون دیگران باشم 

نمی خواهم خدایم را

به قدیسی بدل سازم

که ترسی باشد از او در دل و جانم


نگو کفر است

که سوگند یاد کردم من

به خاک و آب و آتش بارها ای دوست

خدا زیباترین معشوق انسانهاست

خدا را نیست همزادی 

که او یکتاترین

عاشق ترین

معبود انسانهاست.

+نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت16:47توسط little pianist | |

آنقدر دلم را شل گرفتی که رها شد

آنقدر بیهوده دانستی مرا که دیگر نیستم

یاد حرف مادرم می افتم

تا زنده ام ندانی کیستم

زمانی آیی سراغم که من نیستم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت21:44توسط little pianist | |


و شکستم و دویدم و فتادم

درها به طنین های تو وا کردم

 هر تکه را جایی افکندم پر کردم هستی ز نگاه 

 بر لب مردابی پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم رفتم به نماز 

 در بن خاری یاد تو پنهان بود برچیدم پاشیدم به جهان

بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن و به خود گستردن

 و شیاریدم شب یک دست نیایش افشاندم دانه راز

 و شکستم آویز فریب

 و دویدم تاهیچ و دویدم تاچهره مرگ تاهسته هوش

 و فتادم بر صخره درد از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم لرزیدم

 وزشی می رفت از دامنه ای گامی همره او رفتم

ته تاریکی تکه خورشیدی دیدم خوردم وز خود رفتم و رها بودم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت18:14توسط little pianist | |

 

میخوام بازم بچه بشم...

یه جوی آب از پایین پنجره اتاقم می گذره ،دل من رو هم با خودش می بره.

می رم کنار جوی آب میشینم درست روی خاکها...

میخوام همه لباسهام خاکی بشه همه...

با دستهام یه تپه از خاک درست میکنم.مشت مشت آب روش میریزم تا گِل بشه..

وای چه بویی داره خاک نمناک...

میخوام یه باغچه درست کنم...

گِلها رو پهن میکنم به شکل یک چند ضلعی،دور تا دورش رو سنگ میچینم.

میخوام محدوده احساسم دستم بیاد...

از وسط باغچه با انگشتم یه جوی می کشم.یه کم فشارش میدم تا آب توش

راحت حرکت کنه.کفش رو پر میکنم از سنگ ریزه های رنگارنگ.

با دستم آب بر میدارم و توش میریزم.میشه یه جوی آب کوچیک...

شاخه های خشکیده ای که اطرافم هست رو بر میدارم و درست مثل درخت

تو خاک می کارم.به ترتیب و پشت سر هم...

شاید یه روزی درختهام سبز بشن...سبز سبز...!

دستام پر از گِل شده،لباسهام هم...

خاکی خاکی دست مثل طبیعت...

شاد و رها چشم به باغچه کوچیکم میدوزم.سنگ ریزه ها از زیر آب می درخشند.

باغچه من زیباترین باغچه دنیاست چون با عشق ساختمش

چون با دست خودم درستش کردم.چون سادگی توش موج میزنه.

باید هرکسی دلخوش باشه به اونی که خداش براش مقدر ساخته...

زندگی تو دستام جون میگره...

صدای نفس هاش رو می شنوم...

اولین مهمونم اومد...

یه مورچه به تندی وارد باغچه میشه...منم با نگام بهش خوش آمد میگم...آهسته...

دنیا رو ببین...به همین سادگی میشه شاد بود و خندید...

به همین سادگی...

رها کن همه چیز رو...رها کن...قشنگی خدا رو تماشا کن...تا فرصت هست

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت19:40توسط little pianist | |

گاهی گذشت میکنم ....
گاهی گذر

و کاش بدانی فرق این دو را...!!
آدمیست دیگر ...
یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد
دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور ...!


"حسین پناهی"

+نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت23:19توسط little pianist | |


اگه وقتی میخنده خوشکل تر میشه
اگه کفشاش خیلی بهش اومدن
اگه خطش محشره
اگه صداش بینظیره
اگه خوب شرایط  بحرانی رو کنترل میکنه
اگه بهتون آرامش میده
اگه میتونه غافلگیرتون کنه
اگه دوست دارین سربه سرش بذارید که بهتون بگه دیوونه
اگه بهش میگید رفتم که نرو گفتنش رو بشنوید
اگه مهربونه
اگه ماهه
اگه خوبه
اگه دست هاشو دوست دارید
بهش بگید...
خب؟
بهش بگید...
دیر میشه ها ...

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت22:25توسط little pianist | |

 

برای دلم، گاهی مادری مهربان میشوم، دست نوازش بر سرش میکشم، میگویم: غصه نخور، میگذرد …

برای دلم،گاهی پدر میشوم،خشمگین میگویم:بس کن دیگر بزرگ شدی...

گاهی هم دوستی میشوم مهربان، دستش را میگیرم، میبرمش به باغ رویا …

دلم، از دست من خسته است

+نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت13:45توسط little pianist | |

 

درشهرعشق قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان

 خيلي تعجب کردم تاچشم کارمي کرد قبربودپيش خودم گفتم:

 يعني اين قدرقلب شکسته وجودداره؟

يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بود جلورفتم

برگهاي روي قبرراکنارزدم که براش دعاکنم واي چي ميديدم!!

 باورم نميشه اون قلبه همون کسيه که چندساله پيش دله منو شکسته بود

شنیدی میگن ازهردست بدي ازهمون دست ميگيري.

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت16:44توسط little pianist | |

 

آسمانم ستاره می خواست

که تو آمدی
ابر حسود اما چشم دیدن خوشحالیم را نداشت

آسمانم ابری شد
بارید و بارید

و من به انتظار دیدن دوباره ات قطره های باران را یکی یکی می شمردم
اما تو دیگر پشت ابر ها نبودی وقتی که تمام شدند
نمی دانم در کدام صورت فلکی باید به دنبال تو گشت
در آسمان بزرگ من جای یک ستاره خالی شد
کاش از خورشید فرار نمی کردی تا روشنتر
به دنبالت می گشتم
کاش هرگز آسمانم ستاره نمی خواست
کاش ابر ها کمی مهربانتر بودند
تا تو را گم نمی کردم
ای کاش میدانستی شبها
تنها ستاره ای را که به نامت زده ام
به چشمانم سنجاق میکنم تا یادم نرود
در روی زمین کسی هم هست
که سبزی لحظه هایش ....روزی آرزویم بود
خانه را در چشم های تو پیدا کردم
پلکهایت را به هم نزن خانه خراب میشوم

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت16:28توسط little pianist | |

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت16:10توسط little pianist | |

 

نمیدونم چقدر براتون مهم باشه که من بیام آپ کنم اما دیگه حتی

 حوصله رسیدگی به کارای ضروری و واجب خودمم ندارم چه

 برسه به اینکه بیام نت و مطلب آپ کنم.

انشاالله بشه که دوباره بیام.

+نوشته شده در جمعه سوم دی 1389ساعت22:44توسط little pianist | |

سلام دوستای عزیزم واقعاً متاسفم خیلی وقته نمیام

واقعاً وقت نمیکنم اما ممنونم از شما که سر میزنید


پیروز و سربلند باشید

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت13:55توسط little pianist | |


مینویسم مقصر نقش دستوریست که در کنار من تو هستی‌ و بد از تو او میاید، تو میان من و او قرار

گرفتی‌ و غافلی از اینکه او آخرین صرف مفرد فعل باهم بودن است، تو می‌روی و او جایت را

می‌گیرد!!!!!!




  من / تو / او

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت13:12توسط little pianist | |


شبی پرسیدمش با بی قراری


به غیر از من کسی را دوست داری


دو چشمش از خجالت بر زمین دوخت


میان گریه هایش گفت آری....

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت13:40توسط little pianist | |

دوستای عزیـــــــــــــزم شما میتونید همین وبلاگ رو از

www.coffee-harf.tk


مشاهده کنید!!!!!!!!




باعث افتخارم میشه که بهم سر بزنید!

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت17:26توسط little pianist | |

دوستای عزیزم سلام!

چند روزی حوصله ندارم واسه همین کمتر بهتون سر می زنم   اما شما به من سر بزنیدا !!!!!!! همتون رو دوست دارم

کافه حرف منتظرتونه!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت6:33توسط little pianist | |

کمي دوستم داشته باش

بگذار با ابرهايم مدارا کنم

تنها تو ميداني

داستان اين بغض و آن ترنمهاي شبانه را

بگذار اين راز بماند سر به مهري که تنها تو داني وشب

بگذار تنها از اين عشق من بمانم و تب.

آغوشت،اين آخرين خاکريزم را از من مگير

من در ين خاکريز زمين گير گشته ام،

هيهات که بسترش از حريق اين تب و گرماي آن آغوش چون استواست

هر شب با چه شتاب کودکانه اي مي جويمت

هر صبح با چه غرور ابلهانه اي مي بازمت

غرور من بود يا دست روزگار؟

چه مستانه سر داده ام مهر

برداشتن زين راز سر به مهر زبانم چون کودکان

چه شيريني مي کند در دهان

در اوج خلسه ام يا نشئه حضور تو

قلبم مي تپد انگار چون رعد در آسمان ميداني،

دلم گرفته است از اين فاصله ها

از اين بي بر جوانه ها

در اين شبهاي تنهايي بي انتها

وين سحرهاي سياه تر از يلدا

کمي دوستم داشته باش

بگذار با ابرهايم مدارا کنم

+نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389ساعت18:44توسط little pianist | |



نمی دانم تو میدانی که من بی تو بهاران را نمی خوام نمی دانم تو می دانی که من بی تو درخت خشک پاییزم که باران را نمی خواهد نمی دانم تو می دانی که من بی تووجودم از وجودت اشک می خواهدمن از آب زلال چشمه ها چیزی نمی خواهم نمی دانم تو می دانی که بی تو.........    

                                                               

        پریشانم پریشانم پریشان

+نوشته شده در جمعه نهم مهر 1389ساعت13:12توسط little pianist | |

صدای شکستن قلبم را شنیدم ... چه آرام و غريبانه شكست!!... وتو......وتو تنها به من لبخند زدي. اكنون دير گاهي ست از آن زمان مي گذرد.... ولي هنوز.....!! زخم نگاه تو بر وجودم التيام نيافت. تازه فهميدم.....!! تو به امروز من،خنديده بودي

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت23:25توسط little pianist | |

به برگ خيره شده بود و بر لب چيزي زمزمه مي كرد. باد تندي وزيد و زمزمه اش را خاموش كرد. كاش مي دانست كه نمي بايست به برگ هاي پاييزي دل سپرد ... و عشقش زير پاي عابران، له شد.

+نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت3:33توسط little pianist | |



هميشه در پشت حرف هايت در آن نگاه های بی قرارت مسافری را می ديدم که هر لحظه قصد رفتن دارد هميشه در پشت لبخند هايت می خوانم که ماندنی نيستی!! هميشه در پشت ظاهر آرامت می ديدم که دل نبستی، تو رفتی...آسمان و زمين همه رفتنت را باور کردند حتی ساعت ديواری که هر روز منتظر بود، رفتنت را باور کرد. تو رفتی...  

و من، بعد از اين همه انتظار...!!!هنوز رفتنت را باور نکرده ام.

+نوشته شده در شنبه ششم شهریور 1389ساعت2:24توسط little pianist | |

یک سری تغییرات کوچولو واسه خودمونی تر شدن! امیدوارم خوشتون بیاد



+نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت13:33توسط little pianist | |


ديگر نمي خواهم صداي ملامت رااز حنجره ي شقايق هاي وحشي بشنوم ، من تو را مي خواهم.من دست سبز تو را براي شکوفايي گل هاي وجودم مي خواهم بيا که اشکهايم بهانه ي تو را مي گيرند بيا که پريان احساسم پرواز را فراموش کرده اند بيا که حوريان اشکهايم قسم خورده اند که راه قدم هايت را نمناک کنند                               تا ابد منتظرت می مانم

+نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت23:46توسط little pianist | |


کداميک از درختاني که زير سايه شان با هم قدم زديم،  قسم بخورند… 

تا تو صداقت نگاهم و پاکي عشقم را باور  کني؟! ....
انگار که صداي پر غصه ي نگاهم را نمي شنوي!! ..
مي دانم.  آن غرور پنهان هميشگي ات نمي گذارد که بگويي دلتنگمي.! ..
به همان  شب باراني که باران چشمهايم امانم نداد، 
قسم مي خورم که  ….
حتي شاپرک ها هم نفهمند روزي براي ديدنم لحظه شماري مي  کني.
پس بگو دوستم داري حتي يکبار…..

+نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت19:12توسط little pianist | |





سنگ تراش پیرم و با تیشه خیال

یک شب تو را از مرمر شعر آفریدم


سلام به همه دوستای گلم!

من برگشتم فقط به خاطر اون چند تا دوستی که با حرفای خودم منو بیدار کردن!

خوشحالم! دوستون دارم منتظر من باشید.


+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت13:5توسط little pianist | |

بهت نمي گم که دوست دارم قسم می خورم که دوست دارم

بهت نمي گم هر چي بخواهي بهت مي دم

چون همه چيز من تويي

نمي خوابم که خوابت رو ببينم چون خيلي خوشتر از خوابي

اگر يک روز چشمات پر اشک شد و دنبال شونه اي گشتي تا گريه کني

صدام کن

قول نمي دم اشکاتو پاک کنم

منم باهات گريه مي کنم

اگر دنبال مجسمه سکوتي گشتي تا سرش داد بزني

صدام کن

قول مي دم ساکت بمونم

اگر دنبال خرابه اي گشتي تا نفرت رو در اون دفن کني

صدام کن

قلبم حالا خرابه وجود توست

اگر يک روز صدات کردم که بهت نياز دارم

بهم نگو کجايي ؟!

فقط يک لحظه چشماتو ببند بهم فکر کن !


دوستان خداحافظ برای همیشه! من دیگه نمیام ! برام دعا کنید! همچنین برای اون بی معرفتی که ....! 

همگی ایام به کامتون شاد باشید!


+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت8:56توسط little pianist | |

با اینکه نباید دم از این حرفا بزنم ولی این داستان رو میگم!!!!!

یه روز بهم گفت:

«می‌خوام باهات دوست باشم؛آخه می‌دونی؟من اینجاخیلی تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم:

«آره می‌دونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام».

 یه روز دیگه بهم گفت:

«می‌خوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام».

 بهش لبخند زدم و گفتم:

«آره می‌دونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام».

 یه روز دیگه گفت:

«می‌خوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه. بعد كه همه چیز روبراه شد تو هم بیا.«‌‌‌‌آخه می‌دونی؟ من اینجاخیلی تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم:

«آره می‌دونم.فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام».

 یه روز تو نامش نوشت:

 «من اینجا یه دوست پیدا كردم. آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام».

براش یه لبخند كشیدم وزیرش نوشتم:

 «آره می‌دونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام».

 یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت:

«من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم. آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام».

 براش یه لبخندكشیدم و زیرش نوشتم:

«آره می‌دونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام».

 حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی كه بیشتر خوشحالم می كنه اینه كه نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام

خدافظ تمام رویای من

 

+نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت1:50توسط little pianist | |

 

نرم افزار کار آمد Ultrasorf برای عبور از فیلتر...

 

Download

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت17:32توسط little pianist | |

این وبلاگ آپ نمیشه تا زمانی که نظرات این پست به ۲۵ برسه!

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت11:58توسط little pianist | |

من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم

الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمی تونم

من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری

دو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم

انقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم

من فقط عاشق اینم روزهایی که با تو تنهام

کار و بار زندگیمو بذارم برای فردام

من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافم

بشینم یه گوشه ی دنج موهای تو رو ببافم

عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم

حواست به من نباشه دزدکی تو رو ببینم

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم

انقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم

+نوشته شده در دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت19:10توسط little pianist | |